Top

جیمز بری

 

سِر جیمز مَتیو بَری در  ۹ ماه مه ۱۸۶۰چشم به جهان گشود .او نویسنده ونمایش‌نامه‌نویس اسکاتلندی بود که نام او برای ساخت شخصیت پیتر پَن در یادها نقش بسته است.

خانواده ی او به بافندگی مشغول بودند .او در اسکاتلند تحصیلات خود را تکمیل کرد و پس از آن به لندن نقل مکان کرد، جایی که در آن به صورت حرفه‌ای به رمان و نمایش‌نامه‌نویسی پرداخت. در آنجا بود که او با پسرهای لوولِن دِیویس آشنا شد. این آشنایی الهام بخش او در نوشتن داستانی دربارهٔ یک پسر کوچک بود که رویدادهایی جادویی در باغ کنزینگتون برایش رخ می دهد (به همراه داستان پرندهٔ سفید کوچولو) این نوشته‌ها به پیتر پن یا پسری که هرگز بزرگ نمی‌شود و یک نمایش نامهٔ تخیلی دربارهٔ همین پسر که سال‌های عمرش زیاد نمی‌شود به همراه دختری معمولی به نام وندی که ناکجاآباد را تجربه می‌کند، ختم گردید. این نمایش بر دیگر کارهای او سایه افکند و پس از آن نیز او در همین زمینه با موفقیت به نوشتن ادامه داد، این کار بهترین کار او و باعث متداول شدن نام وندی (که پیش از آن خیلی معمول نبود) در میان مردم گشت و این نام را به یک نام محبوب تبدیل ساخت. پس از مرگ پدر و مادر پسرهای دیویس، جیمز بری به‌طور غیررسمی سرپرستی آن‌ها را پذیرفت. او پیش از مرگش تمامی حقوق مربوط به پیتر پن را به بیمارستان گریت اورموند استریت بخشید و تا امروز نیز این امر پابرجاست.بری در کیریمیور، آنگوس در یک خانوادهٔ معتدل پیرو مکتبکالونیسم به دنیا آمد. پدرش یک بافندهٔ متواضع بود. او نهمین فرزند خانواده از ده تا بود که دو تا از آن‌ها پیش از تولد او از دنیا رفته بودند. همهٔ بچه‌ها برای اینکه برای کار در محیط بیرون آماده گردند، در مدرسهٔ the three Rs درس خوانده بودند زیرا در این مدرسه‌ فقط حساب، خواندن و نوشتن را آموزش می‌دادند. او بچهٔ کوچک جسته‌ای بود به طوری که حتی مطابق گذرنامه اش در سال ۱۹۳۴ او تنها ۵ فوت و ۳ و نیم اینچ قد داشت و در دنیای داستان بافی خود غرث بود و با این مساله خود را سرگرم می کرد.او ۶ ساله بود که برادر بزرگترش که بسیار مورد علاقهٔ مادرشان بود دو روز قبل از تولد ۱۴ سالگی اش در اثر یک حادثه در اسکیت بازی روی یخ فوت کرد. پس از ازدست دادن دیوید، مادرش به تمامی ویران شد و از نظر روحی ضربات بسیاری دید، بری بسیار می خواست که جای دیوید را برای مادرش پر کند، مانند او لباس می‌پوشید و مانند روزی که او کشته شد سوت می‌زد. بری در کتاب زندگی‌نامهٔ خود در ارتباط با مادرش بیان کرده است که یک بار هنگامی که وارد اتاق مادرش شده‌است او صدای او را می‌شنود و می‌گوید: «تو هستی؟ گمان کردم سر و صدای پسر مرده‌ام است. و من به آهستگی و تنهایی جواب دادم نه او نیست، تنها منم.». مادر بری برای اینکه درد دوری دیوید را فراموش کند و راحت‌تر باشد چنین انگار می‌کرد که گویی پسر درگذشته اش دیوید برای همیشه یک پسربچه باقی می‌ماند و هرگز بزرگ نمی‌شود و هرگز او را نمی گوید.بری همواره به دنبال آن بود به کاری مانند نویسندگی مشغول باشد اما همواره از سوی خانواده اش با دلسردی روبرو میگشت و آن‌ها برای این کار جلویش را می گرفتند . خانوادهٔ او همیشه آرزو داشت تا جیمز کاری مانند وزارت (کار در وزارتخانه) داشته باشد و همیشه به او گوشزد می کردند اگر دیوید زنده بود قطعاً این چنین می‌شد.خانوادهٔ آرتور لوولن، نقش مهمی در آثار و زندگی شخصی جیمز بَری داشتند. خانوادهٔ لوولن عبارت بودند از: پدر آرتور لوولن ،همسر او سیلویا، که دختر جورج دو موریه بود و پنج پسر خانواده با نام‌های جورج ، جان (جک)، پیتر ، مایکل  و نیکلاس (نیکو) .بری برای اولین بار در باغ کنزینگتون لندن، در سال ۱۸۹۷ با ملاقات جورج، جک (و پیتر که در آن زمان نوزاد بود) و پرستار بچه‌ها، با این خانواده آشنا شد. او در آن نزدیکی منزل داشت و معمولاً برای قدم زدن و بازی با سگش، پورتوس به این پارک می‌رفت. او با داستان تعریف کردن و حرکت ابروها و لوله کردن گوش‌هایش بچه را سرگرم می‌کرد. او برای اولین بار سیلویا را در یک مهمانی شام در ماه دسامبر، ملاقات کرد و پیش از آن هرگز او را ندیده بود. سیلویا به بری گفت که نام پیتر از روی نام یکی از شخصیت‌های نمایش‌های پدرش Peter Ibbetson انتخاب کرده است. جیمز برخلاف آنکه او و سیلویا هر دو ازدواج کرده بودند، مرتب به دیدن آن‌ها در خانه‌شان می‌رفت و با سیلویا و پسرانش بسیار مهربان بود و به آن ها از صمیم قلب اهمیت می داد. او در سال ۱۹۰۱ خانوادهٔ دیویس را به کلبه اش در بلک لیک دعوت کرد و در همان جا مجموعه‌ای از عکس بچه‌ها در حال بازی در نمایش در نقش دزدان دریایی را جمع کرد و آن را پسران رانده شدهٔ جزیرهٔ بلک لیک خواند. او دو نسخه از این مجموعه عکس تهیه کرد که یکی را به آرتور داد و او آن را در یک قطار جا گذاشت و مجموعه از دست رفت. و تنها نسخهٔ برجای ماندهٔ آن در بخش نسخه‌های خطی دانشگاه ییل نگه داری می شود.شخصیت پیتر پن ساخته شد تا تنها جورج و جک را سرگرم سازد. بری برای آنکه آن‌ها را سرگرم کند به آن‌ها می‌گفت که برادر کوچکترشان پیتر می‌تواند پرواز کند. او ادعا کرد بچه‌ها قبل از به دنیا آمدن پرنده بوده‌اند، پدر و مادرها جلوی پنجرهٔ گلخانه‌ها میله گذاشته‌اند و کوچکترها را پیش خود نگه داشته‌اند. وی بعدها این داستان را در ذهنش پرورش داد و افسانهٔ یک نوزاد پسر که توانست پرواز کند را خلق کرد.آرتور لوولن دیویس در سال ۱۹۰۷ درگذشت و این باعث شد تا عمو جیم خود را بیشتر وقف این خانواده کند و نیازهای مالی آن‌ها را نیز فراهم کند. پس از مرگ سیلویا در سال ۱۹۱۰، بری ادعا کرد که آن‌ها در روزهای آخر تصمیم به ازدواج گرفته بودند. همچنین سیلویا پیش از مرگش اعلام کرده بود که جیمز متیو بری فرد کاملاً قابل اعتمادی است و او می‌خواهد پس از مرگش سرپرستی بچه‌ها به او، مادرش، برادرش گای و برادر آرتور  واگذار گردد.جورج در سال ۱۹۱۵ در جریان جنگ جهانی اول کشته می‌شود؛ او از همه بیشتر به بری نزدیک بود. در سال ۱۹۲۱ مایکل هنگامی که تنها یک ماه مانده بود تا ۲۱ سالگی اش را تمام کند به همراه دوستش در نزدیکی آکسفورد در دریاچه غرق می‌شوند.بری در ۱۹ ژوئن ۱۹۳۷ در اثر ذات الریه از دنیا رفت و در کیریمویر در کنار پدر و مادرش دفن شد. او درآمد تمام کارهای خود به جز پیتر پن را به منشی خود سینتیا اسکوئیت بخشید و درآمد حاصل از پیتر پن پیشتر به بیمارستان خیابان گریت اورموند بخشیده شده بود. زادگاه بری هم اکنون به یک موزه تبدیل گردیده است.برای بزرگداشت بری، دو مدرسه به نام او تأسیس شده‌است یکی در واندزوُرث در جنوب غرب لندن و دیگری در مریلند است.

آثار

    زمانی که یک مرد مجرد است
    خانم نیکوتین من
    وزیر کوچولو
    ریچارد وحشی
    یک داروی قوی و دیگر داستان ها
    دو تا از آنها
    کفش یک خانم
    مهمان عروسی
    تامی و گریزل
    پرنده ی کوچک سفید
    مری کوچولو
    مجموعه داستان های پیتر پن

مروری بر آثار و اندیشه ها

متیو بری ، یکی از نویسندگان بزرگ در حوزه ی نمایش در جهان معاصر است. عمده ی شهرت او بخاطر اقتباس های سینمایی از آثار داستانی اوست که خود نیز در نگارش آن نقش بسیار داشته است.آنچه که دغدغه ی اصلی آثار او می باشد ، نوشتن برای اقشار مختلف مردم است.او از داستان هایی برای کودکان تا داستان های عاشقانه ، به رشته ی تحریر در آورده است و امروزه می توان از او بعنوان یکی از بزرگترین نمایشنامه نویسان و داستان نویسان معاصر از او یاد کرد. دغدغه ی اصلی او در نوشته هایش پرداختن به گستردگی های زندگی بشر است. او احساسات ، فراز و نشیب ها وبسیاری دیگر از جنبه های زندگی انسان ها را در آثارش متجلی کرده است. متیو بری در ایران با کتاب داستان های پیتر پن مشهور گردید.

در زیر بخشی از ” داستان های پیترپن” را با هم مطالعه می کنیم :

همه‌ی بچه‌ها بزرگ می‌شوند، به جز یکی! همه می‌دانند که روزی بزرگ می‌شوند ولی وندی آن را این‌طوری درک کرد. وقتی دو ساله بود و در پارک بازی می‌کرد، گُلی چید و به سوی مادرش دوید. او خیلی دوست‌داشتنی بود. خانم دارلینگ به محض دیدنش، دستش را بر قلبش گذاشت و فریاد زد: «کاش همیشه همین‌طوری می‌ماندی!”ماجرا همین بود؛ ولی وندی از آن پس دانست که باید بزرگ شود. همه بعد از دو سالگی می‌فهمند که دو سالگی آغاز یک پایان است.